آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

آراد کوچولو

غذای کمکی

ارادم چون  درست حسابی شیر مامانی رو نمیخوری واینکه زوری یه کم شیر خشک اونم با قطره چکون میخوردی که الان دیگه لب نمیزنی دکتر اولای 5 ماهگیت غذاتو شروع کرد یه لیست غذایی داد اول فرنی بعد حریره بادامه  بعد سوپ و........ شما پسر گلم یه بار فرنی خوردی دیگه لب نزدی ناچار سرلاک برنج گرفتیم خدا رو شکر بهتر میخوری حریره هم بهت ندادم ترسیدم حساسیت کنی اما سوپ دادم بدت نیومد عاشق غذاهایی هستی که ما میخوریم البته من همه رو بهت میچشونم الهی بمیرم برات به خدا اگه ضرر نداشت حسابی بهت میخوروندم وقتی ما غذا میخوریم انقدر دست و پا میزنی از گلوم پایین نمیره انشالا زود میگذره راحت میشیم عزیزم همه چی یواش یواش . ...
11 مرداد 1391

بزرگترین علاقه اراد

عزیزم الان 4ماه و 20 روزته یه سری علاعق داری که خیلی باهالن مثلا عاشق اینی که بشینی رو گردن بابایی یا بابایی بلندت کنه لوستر رو بگیری دردرم که جای خودش وای وای عاشق اینی که لخت باشی همین که احساس میکنی میخوام لباس تنت کنم دادو فریادو شروع میکنی عاشق بستنی و شلیل هم هستیی خیلی چیزا دوست داری . حالا از همه بیشتر عاشق حمومی نمیدونی چقدر حموم دوست داری اونقدر که میگی از صبح تا شب اونجا باشیم هر روز میبرمت حموم یه روزایی 2 بار 3 بارم شده هر بار نیم ساعت 40 دقیقه اونجاعیم باز میاییم بیرون کلی گریه و دادو بیداد میکنی کافیه ببینی چراغ حموم روشنه دیگه نمیدونی چیکار کنی منو بابایی جرات نداریم بریم به بابایی میگم همه بچه ها از حموم فرار میکنن پسر ...
11 مرداد 1391

بستنی لادن

دیروز 6 مرداد 1391 جمعه بعدازظهر بود بابایی گفت بریم بیرون گفتم بریم امام زاده صالح سرراهم بریم تجریش ویتامینه لادن معجون بخوریم رفتیم اول معجون خوردیم لادن یکی از ویتامینه های معروف تهرانه یادش به خیر وقتی تو رو باردار بودم هر هفته میرفتیم.کلی از خامه وبستنیش و میوش بهت دادم خیلی دمست داشتی اگه برات ضرر نداشت همه رو میدادم. اینم عکسای اراد ...
11 مرداد 1391

دعوا کردیم

امروز پسر خوبی نبودی همش بهانه گیری الکی میکردی همه بازیهارو باهات کردم اروم نشدی بردمت خونه همسایه اروم نشدی بردمت بیرون اروم نشدی هر کار دوست داشتی کردم اروم نشدی عصبانی شدم سرت داد زدم تو هم سر من داد زدی کلی با هم دعوا کردیم بابایی که شب اومد اشتیمون داد   ...
7 مرداد 1391

اولین تجربه شهربازی

عزیزم نیمه شعبان عقد محضری دایی سعید بود از اونجا که برگشتیم خاله فریبا و خاله سهیلا بودن گفتیم بریم شهر بازی حاضر شدیم رفتیم تو دیگه خیلی خیلی خسته بودی از صبح تو بغل بودی خسته بودی فدات شم رفتیم دایی سعیدو زندایی هم اومدن بچه ها کلی کیف کردن تو هنوز نمیتونستی چیزی سوار شی فقط نشوندیمت ازت عکس گرفتیم بعدشم دایی اینا رفتن بچرخن ما هم همگی رفتیم دفتر پارک و ازشون خواهش کردیم پیوند دایی و خانمش رو پشت میکروفن بهشون تبریک بگن 3 بار اعلام کردن بدو بدو اونا هم اومدن کلی سورپرایز شده بودن خاره خوبی براشون شد اینم چند تا از عکسات ...
7 مرداد 1391

تولد

سلام عزیز دلم . با اومدنت زندگیمون رو عوض کردی تو نشانه ای از قدرت خدا هستی .از به وجود امدنت تا موندنت .٩ ماه با هم زندگی کردیم خندیدیم ترسیدیم خوردیم خابیدیم گریه کردیم همه جور حسی رو با هم تجربه کردیم ازت معذرت میخوام که تو اون ٩ ماه  خیلی ازیتت کردم اما قول میدم حالا که اومدی تا زنده ام نذارم اذیت بشی و چیزی ناراحتت کنه  زندگی برام یک نواخت شده بود که تو با اومدن غیر منتظرت اونو عوض کردی از وقتی اومدی تنها دلیل زنده بودن من و بابایی هستی تو با اومدنت عشق من و بابایی رو کامل کردی به زندگیمون عشق دادی تو تنها عشق من و بابایی هستی و از همه کس و همه چیز مهمتری تو حس قشنگ مادری رو به من هدیه کردی تمام لحظه های با تو بودن رو دوست...
7 مرداد 1391

اولین خرابکاری عشقم

یه بسته پفک باز نشده بهت دادم که باهاش سرگرم باشی رفتم اشپزخونه که به غذا سر بزنم اومدم دیدم انقدر اونو چروندی که باز شده ریخته تمام سرو صورتت و فرشو رختخابتو کثیف کرده نمیدونی چقدر ذوق کردم کیف کردم دمت گرم شیطون من ...
7 مرداد 1391

عاشقانه های من و تو

الان که دارم اینو برات مینویسم اشک میریزم و میلرزم اشکی که به خاطر عشق به توئه همه مادرای دنیا فکر میکنن که حسشون به بچشون خاص و بهترینه منم همین حس رو دارم عشق من به تو بی نهایته وهیچ معیاری برای سنجیدنش وجود نداره تو که از لحظه به وجود اومدنت منو از این دنیا رها کردی و عشق واقعی رو بهم نشون دادی .سالها این کلمه رو میشنیدم و باور نمیکردم چون هر عشقی میتونست پایان داشته باشه و ازش توقع داشت اما عشق به تو بی پایان و بی بهانه است عشقی که منو از من دور کرده نیازهام در تو خلاصه شده من رو فراموش کردم بهانه همه چیز تویی حتی نفس کشیدن . تو دنیام رو که روزمره و تکراری شده بود جلا دادی و بهترین رنگ و زدی تو زندگیم رو دوباره ساختی بهم نفس دادی تا ز...
7 مرداد 1391

امام زاده صالح

عزیزم من اعتقاد خاصی به این امام زاده دارم هیچوقت دست خالی برنگشتم از اونجا همیشه حاجتم رو خدارو شکر گرفتم وقتی تو رو باردار بودم رفتیم اونجا وازش خواستم همیشه مراقب تو باشه و تو رو بیمه ایشون کردم خدا رو شکر همیشه حاجتم رو داده انشالا همیشه از بلاها و ناراحتیها دورت کنه و مراقبت باشه جای خیلی با صفاییه خدا رو هزار بار شکر تو هم بار اولته که رفتی اونجا. اینم عکسات ...
7 مرداد 1391